خرید بک لینک
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که میخندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید!

پ.ن:داریم دلبرتر از این شعر؟

برچسب: نویسنده: نیکی جلالی تاريخ: جمعه 7 دی 1397 ساعت: 1:11

_"خدایا ازت خواهش می کنم عراقی ها و صدام یزید عزیز هر شب بیان تا وضعیت قرمز شه من برم تو پناه گاه دختر همسایمون و ببینم !"

+بی نظییییییر بی نظییییییییر،هر چی بگم عاااااااالی بود کم گفتم،بدجوری به دلم نشست^-^
حیفه اگه این فیلمو از دست بدید!

برچسب: نویسنده: نیکی جلالی تاريخ: جمعه 7 دی 1397 ساعت: 1:11

داشتم شام میخوردم و استوری های اینستا رو چک میکردم که یهویی یه استوری دیدم و تازه فهمیدم چی شده،چپ کردن اون اتوبوسه و...
شوکه شدم!
حدود ده دقیقه بعدش مامان زنگ زد و با نگرانی حالمو پرسید،گفت تازه خبر رو شنیده،نگرانم شده بود با اینکه این اتفاق اینجا نیفتاده بود!
یه کم حرف زدیم و آروم شد.
الان مادراشون چه میکشن با این درد.
یکی میگفت حس میکنم واژه ی تسلیت و داره شبیه سلام میشه،واژه ای که همه اش باید بشنویم!

برچسب: نویسنده: نیکی جلالی تاريخ: جمعه 7 دی 1397 ساعت: 1:11

زمستون دوست داشتنی وه.
عاشق اینم که لپ هام از سرما یخ بزنه و بخندم و عین خیالم هم نباشه.
پتو رو بکشم روم و از گرمایی که بهم هدیه میده حس خوب بگیرم.
برم قدم بزنم و خودمو شبیه اسکیموها کنم،شال و کلاه و دستکش و...
حتی سرماخوردگیش هم دوست دارم.
آخرهای زمستون که یواش یواش درختها شکوفه میدن و زمین و زمان میگن بهار تو راهه بی نظیره!
تازه فهمیدم چقدر از زمستون خوشم میاد!

برچسب: نویسنده: نیکی جلالی تاريخ: جمعه 7 دی 1397 ساعت: 1:11

صفحه بندی